خیلی وقت است که فقط نوشته های خودم را میخوانم . خیلی وقت است که هر وقت برای کسی کامنتی مینویسم با توجه به کامنتهای قبلیش مینویسم و هیچ وقت نوشته هاشو نمیخونم. هر چیزی که ارزش نوشته شدن داشته باشه لزومی نداره ارزش خونده شدن داشته باشه! من یاد گرفتم با به به گفتن دیگران به خودم افتخار نکنم . #خوب یا بد من اینجوریم و هر کسی میاد اینجا اصلاً برام مهم نیست ! |
دارم باور میکنم ، هر آدم ، گرهی دارد که باز نمیشود ، حتی با دندون... اه ، لعنطی... |
اعتقادات ، از هر نوعی ، کم کم تمام میشوند! تمام که نه کوچک میشوند!
تا جایی که راحت لگد میخورند ، زیرپا له میشوند! نادیده گرفته میشوند!
|
سالهایی است ، خوب یا بد ، مینویسمش فقط ...
|
|
|
Never mind, I'll find someone like you I wish nothing but the best for you, too Don't forget me, I begged, I remember you said Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead هرگز فکر من ، کسی چون تو را پیدا نمیکند هیچ چیز جز خوبی های بسیار برایت آرزو نمیکنم من را فراموش نکن ، التماس میکنم ، من به تو چیزی میگویم تا در یادت بماند گاهی اوقتات عشق طولانی میشود ، اما گاهی همین هم شکنجه گر است ...
|
گاهی دلم تنگ میشود برای روزگاری که باید تلختر بود. گاهی باید به زور دکمه دل را فشار داد تا سایلنت شود . و گاهی هم تولدی گرفت برای دلخوشی ... تولدم مبارک امروز 5 دی 69 نیست 5 دی 90 است ... نمیخوام بگم چه زود گذشت! هه ! چه بد گذشت ...
|
میتوان آرام گرفت تنهایی با تلاطم روزگار سخت. ویا میتوان آرام گرفت با تلاطم یک جسم سوزان ، اما تنهایی نه! سخت است در هر دو حالت ، نخواهی آنچه که باید باشی ، باشی! اما ، گناهکاری که پشیمان نیست ، توبه را چه سود؟! |
باید بکوبیش زمین! اون علاقه لعنطی رو ، به هر قیمیتی! یا شایدم بشه یه جورایی فریزش کرد تا ابد ... # الان وقتش نیست لعنطی! |
نمیدونم اما امروز یه بعد دیگه ام در قالب یک فرد دیگه دیدم چطور بگم خب ، یعنی فرض کن منِ ساله 87 ، خواب مرگ رو با اطلاعات امروز داشتم کسی میشدم مثل رضا ناظم ... # این حس هنگام خودن کتاب هیچان به من دست داد .
|
طبق یک آلگوریتم از پیش طراحی شده ، که یک آرگومان زمان میگیرد ، طبق یک تابع که الگویی از سال قبل است میریم جلو!
لعنطی قابل پیشبینی نیست اما نهایتش پیداست ... #سادیسم برنامه نویسی ... |
در حقیقت از امروز شروع میشه ، فصل سه ! همش ده حرکت مونده! ده حرکت تا کیش و مات …
Array( [1] => 'misfortune' [2] =>'umbrage' ); # هیچ نقطه صفری نیست ! |
خب من سفید دوست دارم ، البته یه نمه تپل باشه!
اون چیزشم (برعکس همه مردها) من دوست دارم کوچیک باشه ... # سلیقه های متفاوت... |
بر نمیگردد روزی که پرستشت آرزوی من بود و نازت عبادتم اکنون تنهایی ... در زندان سرنوشت خویش ...
|
زشتی و زیبایی همه مخلوق خداست ، پاکی و بدی همه معیار سنجش خداست ، یادتون باشه هیچکس از اول زشت یا زیبا نیست بلکه با انتخاب خودش از پاکی به زیبایی میرسه یا از بدی به زشتی... |
یکی پیدا بشه فقط بکوبه تو سر من! دلیل نخواد بکوبه!! نگو چرا ، چون خیلی از چرا هام به جواب نرسید! معطلی ؟ بزن لعنطی ! میشه گاهی بی دلیل زد! مثل خیلی وقتها که بی دلیل ... # سرم درد میکنه! |
انقدر تنگ میشود این دل لعنطی! که روزی بالاخره آنقدر کوچک شود ،که به ناگاه گم شود ! و کسی دنبالش نگردد... |
ترجیح میدهم در دنیای خودم غرق شوم تا اینکه کسی به قصد نجاتم ، زندگیم را شریک شود!
|
و عاقبت روزی تو هم خیره به جایی میشوی که عمری است خیره مانده ام! #دیوار |
یک تختخواب دو نفره با ملافه سفید یک پنجره نیمه باز رو به پوچ چشم انداز سفید ، سفید سفید یک نسیم خنک و سرد یک لیوان شربت آبلیموی تازه یک موزیک آرام یک دل پرغبار ده قرص خواب مرگ آور و سکوت پایانی ... همه با هم چه زیباست ... #آخخخ
|
گذر از کوره راه عمر و سیر جاده ای بی انتها همچون خیره شدن به آینه ای است که هیج تصویری تکراری ندارد! هر روز بدتر و بدتر... و عاقبت سفید و تازه نصیب دیگری میشود بی هیچ منتی و هیچ قیمتی! و آینه چه باکش است ، هر روز مسیر رو به پایان را به صاحب جدیدش نشان میدهد و شاید خوشحال ... کم کم همه را به آخر میرساند و نفر بعد... و عاقبت روزی نفر بعدی نیست و آینه تک و تنها پادشاه است ... هه! خنده دار است که این آینه سر و ته ندارد ... #که اگر داشت هر روز زیباتر ،
پاکتر و معصوم تر از روز قبل میشدیم ! |
تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست... |
دیوانه که باشی ، دنیا دیوانه ات میشود... #وحتی تظاهر به دیوانگی هم جذابیتی خیره کننده به آدم میدهد... |
|
|
گاهی سکوت میکنم ، چون سنگی سخت ساده شکننده میشوم با خیالی... و گاهی فریاد میزنم ، نه برای ماندن ، برای خوب ماندن...و دست و پا برای آنچه از دست رفت... # و هیچت از من خبری نیست که نیست ... |
|
|
|
|
میدانم روزی ، شاید تولد 35 یا 45 سالگیام ، میروم یه جای دور
تنهای تنها آن روز که دگر دست از همه شسته ، بی تاب و بیتمنا ، دست در گلو میفشارم یا گردنم در طناب ، یا سرخ خطی بر رگ یا آرام صدای گلوله ای ، وکار تمام میشود! زندگی باید بداند ، در تمام طول دورانش ، من ملتمسانه ، سازش کردم و او ظالمانه نوازش من نمیگذارم ضیافت پایانیام ، ناگهانی باشد و وفق مرادش! من خود ضیافتی سزاوار میگیرم ، هر چند تنهایی خسته به زندگی پایان میدهم و آرام و آهسته ، از آخرین ضربان قلبم لذت میبرم ... من سزاوار مرگی ناگهانی نیستم! پس آنگونه خواهم رفت که بعد از من ، همه در حسرت مرگم باشند و لذت مرگم را آرزو کنند ... زندگی باید بداند ، هر که باشد باشد ، من اینگونه ام ... آنوقت که دگر هیچی ندارد من هم نفس نثارش نمیکنم ... زندگی بر هر که سرور بود ، عزیز بود ، برای من خار و کوچک است ... من پایانی دلنشین را تدارک میبینم از همین الان ، همه باید بدانند من مثل همه نیستم اسیر لعنتهای کوچک ! من گرفتار جهنمم ... # my pic 1 |
سرا پای وجودم درد است ... |
خاک خورده ، زیر این لباس |
|
|
|
|
|
|
هزار به به و چه چه |
|
|
تو خودت غرق آغوش غریبهای
ومن ، میخوای تا آخر عمر تنها بمونم... هه! اوج خودخواهی تو ستودنی است اما چه فایده... # حس میکنم دارم زمین میخورم خیلی بد... # یه بچه رو تشنه ولش کنی هر گند آبی رو سر میکشه ... |
دل که عاشق شد و دلدار که دل شکست ، دل یتیمکی میشود که هر کسی دست نوازش بر سرش آورد بابا میشود! هر کسی ...!! دلِ شکسته جایگاه هر کسی میتواند شود... اولی که دل شکست دومی خواه آتش زند ، خواه لانه کند ، خواه ویرانتر... ، هر کسی باشد ، هر جور باشد ، حتی از اولی بدتر! عزیز میشود ، عزیز عزیز... فقط باشد و بماند....
*** و کسی که در این میان تن به ازدواج میدهد یا به اجبار است یا از فرط خستگی...! هیچ کاریش هم نمیشه کرد...
|
دلم تنگ میشود روزی برای آنچه آرزو داشتم باشم! آنچه که باید بودم و میبودم و اکنونِ آینده ، به این میخندم که اکنونِ حال میدانستم و چرا دانسته ، نکرده ، کار تمام شد...
دلم میگیرد ، مطمئنم دلم میگیرد و شاید گریه... آن روزی که دگر آخر کار است و شاید افسوس که چرا اینگونه شد ، اینگونه عُمر تمام شد...
#
|
و آنجا ، در بزرگراه زندگی ، آن چراغ چشمک زن که پایان عُمر را هشدار میدهد ، آنجا که جای دور زدن نیست ، من سردرگم و خاموش ، ترس از گذر ، آزارم میدهد ...
|
ترسم از روزی است که بیافتم زیر پا ... رهگذری ، بچهای ، پا بزند تن مرا ... و کسی نباشد که دورش کند ، تا من آرام و آهسته تجزیه شوم ، پنهان شوم ، نابود شوم در خلوت گور... و عذابی تلختر از این هست ؟
|
فروردین 1389 (1) -
شهریور 1389 (67) -
مهر 1389 (22) -
آبان 1389 (5) -
آذر 1389 (1) -
دی 1389 (8) -
بهمن 1389 (30) -
اسفند 1389 (4) -
فروردین 1390 (7) -
اردیبهشت 1390 (6) -
خرداد 1390 (7) -
تیر 1390 (6) -
مرداد 1390 (4) -
شهریور 1390 (9) -
مهر 1390 (5) -
آبان 1390 (6) -
آذر 1390 (6) -
دی 1390 (7) -
|
دلنوشته (39) -
از دل ترانه (5) -
مینیمال (44) -
و خدا (7) -
قدیمی هام (19) -
خسته (38) -
شعر من (6) -
سایه (30) -
هوس (7) -
حرفایی فقط برای خودم (5) -
|
| Designer: Reza-$h |